بس شماره 54
قطاراگلینتن
شیپرد- دون میلز
تکت رفت وبرگشت
رفتن
وسوسه، اضطراب
بودن با تو
پنهان ماندن از چشم جماعت در قرن 21
توهم، فشار خانواده
جاده، زندگی
چشمان جادوئی تو
تحیر، دلپریشی
نگرانی از بی توئی،
دروغ
تعهد
لبخند
بوسه های داغ
آرامش در کنار یک دیگر!
آه!
با تو بودن چقدر معنا دارد زندگی
با تو چه بی نهایت شاد است دنیای من!
16 نومبر 2003
پیام
نشستی روبروی من، تمام قصه ات تمام
شکستی قلب ساده ام ، نمیشه هیج التیام
بسوی من نشسته ای زبان خویش بسته ای
خیال چشمهای تو، بهشت ورنج و اتهام
تو عکس قاب ساده ای زسمت خاطرات سبز
قراریک پرنده ای به شاخسار صبح و شام
قرار نبود آه شوی، چو شعله ها فنا شوی
درآسمان رها شوی چو آن عقاب بی کنام
بهشت آرزوی من دلم فدای پیکرت
نفس ز جان پریده است چکیده در خیال خام
به برگ تازه نویشتم که ای بهار سلام
به ناز شعر لب ساکت نگار سلام
به رنگ سبز علف انتظار چشمانت
به دورنای تماشای لاله زار سلام
به نقش صورت باران در تبسم صبح
به مهربانی و الطاف بی شمار سلام
به دوستان که در جمع ما بهارین اند
به گرم ولوله ای قلب بیقرار سلام
به استقبال از غزل هارون جان راعون
زندگی میگذرد، ساعت بودن خوب است
ساعت مستی و چند شعر سرودن خوب است
زندگی عشق پرستی است در آغوش و کمر
از لب و سینه و جان بوسه مکیدن خوب است
زندگی هرچه بود غم نگزد سیمایش
ار سرش هم و غم و رنج تکیدن خوب است
زندگی ، با هنر خویش گهر بارش کرد
در تنش شعله یی خوشبختی دمیدن خوب است
زندگی بسته ای از خوبی و بدبختی ما ست
زان سبب موسیقی شاد شنیدن خوب است!
زندگی غرش فریاد منو تو ست عزیز
زاین جهت سینه یی بدبختی دریدن خوب است!
ایستاده در حوالی یک سنگ سرد مرد
بانقطه نقطه..... بودن و پا های کوچه گرد
ایستاده تا عبور کند نقش راه را
پشتاره اش حکایت پنها ن رنج و درد
در کوره راه رفتن و در ایستگاه گام
با رود بار جاری و تا پیج و تاب گرد
یک ایستگاه خالی و چند خط یاد گار
فریاد میزنند که برو باز نگرد
از خاطرات پیری این جاده میچکد
چند قطره خون گمشده از عرصه نبرد
چند پیکر شکسته در امواج انفجار
چند حلقوم بریده ای گمنام رهنورد
این جاده، من عبور، زمان خویش گشته ایم
چون کولیان ریشه در آغوش و دوره گرد
...............................................
این مرثیه برای دل خود سروده ام
تا حک کنی به لوحه یی قبری همیشه سرد
پائیز 2009
تقدیم به پرویز کامبخش که در زندان های خوفناک رژیم کابل در رویای آزادی دست و پنجه نرم میکند. وکسانیکه واژه ها و بیانهای هنری شان توسط تلویزیونها و رسانه های افغانستان سانسور میشود.
جسم در پرده اکران خدایان ناچل
بازوی لخت وسرو سینه ای لرزان ناچل
هوس دوخته در سوسوی احساس بدن
زلف آویخته وشانه عریان ناچل
قصه غمکده ها زینت هر لحظه ماست
یک چمن شادی برای دل گریان ناچل
ساطور حضرت جلاد و مفتش آری
آتش مشتعل پیکر عصیان نا چل
عاطفه با تن فرمان خدا در جنگ است
جلوه لب به لب و بوسه سوزان نا چل
همه جا متن کهن حربه یی دجالان است
راستی زنگ زده است حرمت انسان ناچل
کشتن و دزدی وتحقیر مجاز است به شهر
بانگ آزادی و خوشبختی انسان نا چل
قسمت مردم ما تحفه یی درد، سینه قبر
رقص و پاکوبی و چاک گریبان نا چل
واژه را مثله و اندر لب ما قفل زدند
بال و پرواز غزل صورت خندان نا چل
بیا که آمده عید از لبت ثواب بده
ز سینه های پر از مهر خود شراب بده
ز چاک پیرهنت عطر عشق میبارد
به من زبازی مژگان خود جواب بده
زقطره های شفابخش شرشر باران
برای غنچه این باغ تشنه آب بده
تو آفریدی در آینه این تصور مست
ترانه سحر و رقص مهرو تاک و درخت
به واژه واژه هر ثانیه نمودی حک
بهار و آینه و رودبار ماه الست
خطوط ذرین رهپاره های شهر امید
خیال عاشقی درمعبربلندی و پست
به رب جوخه داری که عشق نامش بود
قسم که آفریدی، شیوه شکوه شکست
« بهار بودو تو بودی و عشق و بود و امید»1
«بهار رفت و تو رفتی و هر چه بودو گذشت»
غزل ماندگار از زنده یا ددکتر ایرج دهقان 1
یک شام مختصر شده ام من برای تو با شعر همسفر شده ام من برای تو همرنگ چشمهان به صحرای سبز جان با اشک گرم تر شده ام من برای تو با شب همیشه هستم و خوابم نمیبرد هم قصه سحر شده ام من برای تو دست ترا به زنجیر افسانه بسته اند رنجور و دربدر شده ام ند برای تو چشمان تو حکایت احساس دلبریست ای یار، شعله ور شده ام من برای تو